روایت مجنون

شرحی از حماسه مجنون

با آغاز سال ۱۳۶۳ و در چهارمین سال از جنگ، جزایر مجنون به دست ایرانی ها افتاد. آنجا یکی از گنجینه های ارزشمند نفتی برای رژیم بعث عراق بود. راه العماره_بصره  توانایی خودش را از دست داد.

از همان روزها بعثی ها بارها برای بازپس گیری جزایر تلاش کردند و تک زدند‌‌؛ ولی هر بار شکست می خوردند.

رزمنده های ایرانی نیز روز به روز پدافند خودشان را محکم تر می کردند.

 ایران سه راه جنگی شوسه باریک روی آبهای سطحی هور العظیم کشید؛ به نام های پد غربی، پد شرقی و پدر جنوبی. این راه‌ها هرگونه یورش گسترده را از دو جناح درگیر می گرفت.

 از آن سوی کارزار، بعثی ها هم با بهره‌ گیری از راه های دیگر به آتش توپخانه، سنگرهای ایرانی ها را بر این سه راه جنگی می زدند.

 سحرگاه روز شنبه چهارم تیر ماه سال ۶۷ همه سنگرهای رزمنده های ایرانی در جزایر مجنون و (صحرای کوشک) با فشرده ترین آتش توپخانه ای و سنگین بعثی ها در همه آن چهار سال چیرگی بر جزایر، روبرو شد. از روزها پیش، رفت و آمد بعثی ها با خودروهای جنگی در “الکساره”  “البیضه”  “الصخره”، “الهدامه” و “الکرام” و جابجایی جنگ افزارهای سنگین شان روی بزرگراه العماره بصره تا پشت کانال تصویر و راه های خاکی که به جزایر مجنون پایان می‌پذیرفت، از یک تک سنگین و بزرگ خبر می‌داد. این یورش با شناسایی و آگاهی انجام گرفته بود.

 ارتش بعث عراق که سپس از بمب‌های شیمیایی بهره جست؛ جوری که دامنه آلودگی آن، تا نزدیکای شهر هویزه نیز پیش رفت. پس از آن، با پیاده نظام خود به راه های خندق جنوبی در طلاییه و پیچ گوشک یورش آوردند و با رسیدن تیپ های تکاوری سپاه ششم و لشکر ۲۵ به راه “بدر” در شمال جزیره مجنون شمالی، به سوی راه “شهید همت” در شمال شرقی، پیش روی  خودشان را پی گرفتند.

در جبهه جزیره جنوبی که یورش بزرگ تک دشمن بود لشکرهای “مدینه المنوره” و “حمورایی”  از سپاه گارد ریاست جمهوری، پس از پیاده کردن بعثی ها روی راه میان  دو جزیره به سوی ضلع غربی جزیره شمالی پیش آمدند.

 این پیشروی با بهره گیری از جنگ افزارهای پیشرفته و به کار گرفتن پل های شناور “جی‌اس‌پی” آسان تر شد. با همین پل ها توانستند جنگ افزار و سربازان خودشان را به درون جزیره شمالی بیاورند.

٣٠ فروند هلی‌کوپتر توپ دار این یورش را پوشش می‌دادند. هلی کوپترها سربازان بعثی را روی راه شهید همت هلی برن کردند تا راه بازگشت رزمنده‌های ایرانی بسته شود.

ساعت هفت روز چهارم تیرماه، یک تیپ از سپاه گارد ریاست جمهوری ارتش بعث عراق، کار پشتیبانی رزمنده های ایرانی را در محور طلاییه خراب کرد. این تیپ پشت ایرانی‌ها را بست و پس از دو ساعت، توانست به سه راهی “فتح” و راه “سیدالشهدا” چنگ انداخته و تا پاسگاه مرزی “خاتمی” پیش بیاید.

در محور کوشک، بعثی ها با لشکر های ۳ و ۶ زرهی و ۱ و ۵ مکانیزه از دو سو تک خود را آغاز کردند. آنها پس از پیش روی به سمت “دشت جفیر” تا ساعت ۹ صبح این دشت را گرفتند.  رزمنده های ایرانی، به ناچار، تا کانال “سلمان” پاپس کشیدند. این کانال در درازای راه “جفیر” تا سه راهی فتح کشیده شده بود. ارتش بعث عراق، همان طور که پیش می آمد، توانست خودش را به کیلومتر ۵۵ راه اهواز _خرمشهر برساند و آن را ببندد؛ به گونه‌ای که بعثی‌ها بخشی از ریل خط راه آهن سراسری را خراب کردند.

ساعت ۱۱ پیش از ظهر، سربازان دشمن که از دو سو یورش آورده بودند، سرانجام در جزیره شمالی به یکدیگر دست دادند…

“ابوذاکر” و “ترابه” آخرین جای پای ایرانی‌ها روی جزایر بود که در که درست چند لحظه پس از گریز آنان، به دست یگان های سپاه ششم ارتش بعث عراق افتاد.

با پایان پذیرفتن کار جزایر مجنون جنوبی و شمالی، رزمنده های ایرانی در دشت های باز خوزستان پدافند تازه خودشان را از سر گرفتند.

غروب روز چهارم تیرماه رسیده و هر دو سوی درگیر، خسته شدند. همان روز صدام حسین در دیدار با فرماندهان و افسران گارد ریاست جمهوری گفت: همکاری میان سپاه سوم و گارد ریاست جمهوری در دو نبرد اصلی شلمچه و مجنون، نشان دهنده وضعیت جدید در برتری انسانی در تمام رشته های نیروهای مسلح عراق است.

 صدام حسین گفت نبرد مجنون، آخرین حلقه بسیار مشکل در راه آزادسازی خاک های سرزمینی عراق بوده است.

استراتژی دفاع متحرک ارتش بعث عراق با جابجایی ۱۵۰ دستگاه تانک تی ۷۲ روسی که در زمان خود از مدرن ترین تانک ها به شمار می‌آمد پایه‌ریزی می‌شد این یورش دو معنا داشت:

نخست، چیرگی بعثی‌ها در آفند و امیدواری به پیروزی و اطمینان نسبت به عقب نشینی رزمنده‌های ایران.

دوم تلاش برای به اسارت گرفتن رزمنده ها و فرماندهان ایرانی این کار به بعثی ها در  گفت‌وگوهای آتش‌بس و سازش،کمک شایانی می توانست بکند.

در میان ده ها و صد ها حما سه ایی که توسط فرزندان غیور دارالحماسه دشتستان، حماسه ی مقاومت سرداران و شهدای جزیره مجنون آوازه دیگری دارد. حماسه غیرتمندانه فرماندهان و بسیجیان مخلص و فداکار ناوتیپ 13 امیر المومنین علیه اسلام در 4 تیرماه 1367 پس از مقاومتی جانانه و به جا ماندن پیکرهای مطهر آن عزیزان تا سال های بعد از دفاع مقدس، شاهد و گواه بر عمق مظلومیت و حماسه ی مقاومتی است که آنها سروده اند، نبرد تن به تن و رو در رو با دشمن بعثی در جزایر مجنون و بدن های قطعه قطعه شیر مردان گردان تخریب در مصاف با بالگرد های رژیم بعثی، که بار دیگر آهنگ تجاوز و تعرض به خاک مقدس ایران اسلامی را در واپسین روزهای جنگ تحمیلی در سر می پروراندند، مصداق لبیک به فرمان فرماندهی کل قوا حضرت روح الله است که در پاسخ به تعیین تکلیف اعضای شورای عالی دفاع در همین روز فرموده اند ” مقاومت تا آخرین حد “.

برای شهیدان سرفراز دیارم که تا آخرین قطره خون دست از دفاع نکشیدند.

مقاومت مجنون در آخرین روزهای جنگ تحمیلی یکی از پرخاطره ترین روزهای جنگ برای ما بوشهری هاست. در این عملیات تعداد زیادی از فرزندان خوب این دیار در خون آرمیدند تا کشور از امتحان سخت جنگ عبور کند. 

در ۲۷ تیر ۱۳۶۷ قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران پذیرفته شد و نهایتاً جنگ در ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ پایان یافت.

(( عراقی‌ها با آتش تهیه‌ی سنگین روی خطوطِ دفاعی، جاده‌های ارتباطی، مواضعِ توپخانه، مقرها، عقبه‌ها، مراکز تجمعِ نیروهای خودی و با بمباران و گلوله بارانِ شیمیائیِ منطقه که دامنه‌ی آن تا حوالی هویزه گسترش یافته بود، در ساعت ۴۵/ ۳ صبحِ روزِ چهارم تیر ماه، عملیات خود را از محورهای جاده خندق، جزیره جنوبی، طلائیه و پیچِ کوشک آغاز کردند.))

عراق در این حمله که به لحاظ تاکتیکی، پیشرفته بود، قصد گرفتن اسیر داشت که توانست در ظرف مدت کوتاهی، هفده هزار اسیر بگیرد.

چهارم تیرماه ١٣۶٧ ، مجنون ترین جزیره دنیا 
هجوم بی امان بعثی ها، سقوط قرارگاه سری نصرت و شهادت سردار شهید علی هاشمی…


در تاریخ 23/ 1367/3 سردار دلاور اسلام شهید اسدی دست به تشکیل خانواده زد و ازدواج این سنت سفارش شده  رسول ا… را عملی نمود. اما از آنجا که این حنظله ثانی و این عاشق دلباخته شهادت سری پرشور و قلبی آکنده از نبرد قهرآمیز با دشمنان خدا و رسول داشت بعد از ازدواج بیش از 9 روز به خود اجازه ماندن نداد و رفتن در حجله سنگر را بر ماندن در حجله دامادی ترجیح داد. او حتی نماند تا دوستانش هدیه های دامادی را که برایش فراهم کرده بودند به او تقدیم کنند. آری او رفت تا هدیه همیشگی را از دست هدیه آفرین بی زوال دریافت کند.

خبر تهاجم به جزیره به سرعت منتشر می شود. حنظله جبهه ها سردار احمد اسدی فرمانده گردان تخریب در حالی که فقط نه روز از ازدواجش گذشته با تویوتایی مملو از مواد منفجره به همراه هم رزمانش شهیدان غلامرضا کشتکار، علی خمشایا و محمد حسین کریمی برای انفجار مسیرهای جزیره و سد راه دشمن به کمک همرزمانش می شتابد. اما کار از کار گذشته و جزیره کاملا محاصره شده است. سه راهی فتح خبر سقوط جزیره را به احمد اعلام می کنند. کار از کار گذشته و بعثی ها تا جاده اهواز – خرمشهر پیشروی کرده اند!
اما، جزیره هنوز کربلاست!

علی هاشمی از قرارگاه بیرون آمده و با بالگرد بعثی ها درگیر می شود و آن را ساقط می کند! اما عملیات هلی برن انجام شده و جزیره پر از بعثی شده است.
بسیاری به شهادت رسیده اند و تعدادی اسیر. سردار حسن بیژنی فرمانده دلاور گردان امام حسن یک تنه به خط دشمن می زند. لحظاتی بعد سرو قامتش غرق در خون شده و به شهادت می رسد. غلامرضا که جانشین گردان امام حسن است، شهادت برادرش حسن را متوجه می شود و راه خونین او را ادامه می دهد. به همراه سردار قاسم بنوی به خط می زنند و هر دو در کنار حسن به شهادت می رسند. حسن و قاسم برمی گردند اما غلامرضا می ماند، تا مرزبان مرزهای انقلاب اسلامی باشد و پس از گذشت ٢٧ سال مظلومیت یاران امام را فریاد بزند.

راوی آزاده سرفراز غلامشاه جمیله ای

32 سال پیش تیرماه سال ۱۳۶۷ جنگ ایران و عراق به مرحله حساس و دشواری رسیده بود و از فروردین ماه همان سال عراق موفق شده بود شهر مهم و شاهرگ اقتصادی خود یعنی فاو را از ایران بازپس بگیرد و در اردیبهشت همان سال شلمچه مجددا” سقوط کرد و تقریبا”هر ۲۰ روز تا یک ماه عراق با کمک دول شرق و غرب و حمایت های همه جانبه کشورهای مرتجع عربی عملیات وسیعی می کرد و قسمت هایی ازخاک عراق که در طول دفاع مقدس بدست رزمندگان ایران فتح شده بود را بازپس می گرفت و متاسفانه شرایط روحی و روانی و نظامی خوبی برجبهه ی خودی حاکم نبود.

در آن زمان من هم عضوی کوچک از گردان امام حسن (ع) از تیپ ۱۳ امیرالمومنین(ع) بودم که در  جزیره مجنون جنوبی مسقر بودیم و جزایر مجنون هم جزء خاک عراق می باشد که در عملیات خیبر فتح گردیده بود.

اواخر خرداد ماه بود و دشمن بجز آتش تهیه بسیار وسیع و پرحجمی را که برای درهم کوبیدن استحکامات و فریب دادن نیروهای خودی روی جزیره مجنون که حدود یک ساعتی بطول کشید بعد از آن تقریبا” سکوت معنی داری را بر جزیره حاکم کرده بود و به ندرت آتش سلاح های سنگین و نیمه سنگین بین طرفین مبادله می شدو چون هوای جزیره فوق العاده گرم و شرجی و رطوبت بالا بود و ازطرفی پشه های مشهور و بی حد و مرز مجنون بخصوص شب ها که تمام بدنمان را با نیش های عقرب صفت خود تا صبح نوازش می دادن نیروها از کم حجمی مبادله آتش بهره می بردند و بخاطرگرمای طاقت فرسا و فرار از نیش پشه ها پشه بندهایی که در سنگرها وجود داشت را شب ها روی سنگرهایی که تا نیمه در زمین حفر شده بود و سقف آنها از پروفیل و ورقه های گالوانیزه بود و روی آنها خاکریزی شده بود نصب می کردند و ساعتی را در آنها چرتی می زدند.

عصر روز پنجشنبه دوم تیر بود که دیده بان ها گزارش کردن که دشمن حدود ۲۰۰۰ قایق را به آب انداخته و قصد حمله به جزایر مجنون دارد. از عصر همان روز آماده باش به نیروها اعلام گردید و غروب آنروز به دستور فرمانده گردان امام حسن (ع) شهیدحسن بیژنی دوشیکاه های تمام قایق ها و دوشیکای سنگر کمین بمدت نیم ساعت آتش وسیعی را هماهنگ با هم بطرف دشمن داشتیم و همه بچه ها از بعد نماز عشاء تا نماز صبح را نخوابیده و آماده در سنگرها پشت خاکریز کوچک پد گردان مسقربودیم تا اینکه به دستور فرمانده آماده باش موقتا”و تا اطلاع ثانوی لغو و بچه ها مشغول نماز صبح شدند. بعد از ناهار روز جمعه مورخ ۶۷/۴/۳ فرمانده حسن بیژنی جهت انجام امورات گردان به قصد عزیمت به مقر گردان امام حسن(ع) واقع در پادگان الغدیر در منطقه جراحی سوار خودروی لندکروزر خود شد و ضمن خداحافظی جزیره را ترک نمود.

پس از خداحافظی فرمانده گردان و عزیمتش به مقر گردان تعدادی از بچه ها با توجه به گرمی هوا مثل هر روز مشغول شنا در حوضچه یا بعبارتی پارکینگ قایق های گردان جلو سنگرهای اجتماعی شدند وشهید قاسم بنوی و شهید غلامرضا بیژنی و پاسدار محسن جمیله ای و تعدادی دیگر ازبچه های گردان زیرسایه بالکن یا سایه بان هایی که با بیشه و نی های مجنون جلوی سنگرهایمان درست کرده بودیم نشسته بودند. شهیدغلامرضا بیژنی که همیشه با لباس فرم سپاه بود بلند شد و چون لباسش براثر گرما و عرق نقش هایی از نمک زده بود رفت لباس فرمش را عوض کرد و یک دست لباس برنگ نظامی که مشهور بود به لباس کره ای پوشید و لباس فرم سپاهیش را شست و روی بند لباسی که باسیم تلفن بین سنگر فرماندهی و سنگر اجتماعی ما بسته بود آفتابش کرد.

کم کم هوا رو به غروب می رفت و جزیره همچنان ساکت و آرام، شام را با قایق دو تا از  بچه ها از عقب خط آوردند که نان و خورش گوشت آبکی بسیار چربی بود.

بعد از نمازجماعت ده دوازده نفره در سنگر فرماندهی شام را با دوستان و هم گردانی ها در نهایت صفا و صمیمیت و مثل همیشه با شوخی های شهید فضل الله حیاتی و شهید سید یوسف موسوی خوردیم غافل از اینکه این شام آخر بچه ها بود و آخرین وعده ی غذایمان در مجنون و کناریکدیگر. بعد از شام خبری از آماده باش نبود یک ساعتی از غروب آفتاب نگذشته بود که یک گروهان از گردان ابالفضل(ع) با کمپرسی و چراغ خاموشی وارد جزیره شدند و کمپرسی آنها را در محوطه پد امام حسن (ع) پیاده کرد و رفت. من در تاریکی شب دنبال تنها برادرم که عضو گردان ابالفضل(ع) بود می گشتم که دوست و همکلاسیم آزاده و جانباز باقر درخشان را دیدم و پس از پرس وجو از هم گردانی هایش متوجه شدم برادرم برای آزمون دانشگاه به مرخصی رفته است. همراه باقر درخشان به سنگرشان رفتم و تا ساعت ۱۲ شب شنبه ۶۷/۴/۴ توی سنگر تیربار کنار باقر درخشان و کمکی هایش بودم و خداحافظی کردم آمدم گردان خودمان و پشه بندهایمان را با کمک شهید سید یوسف موسوی و شهیدخسرو عبدویی و شهید عبدالکریم رزمجو و شهید فضل الله حیاتی و سایر همسنگران پشت بام سنگرهایمان نصب کردیم و قدری دراز کشیدیم. چون جزیره مجنون موش های بسیار بزرگی داشت که اندازه گربه بودند و این موش ها عادت داشتند شب که می خوابیدیم می آمدند گوشت مرده و ترک خورده کف و پشت پای بچه ها رامی خوردند آن شب سید یوسف که پایین پای من می خوابید چند بار با ناخنش پشت پایم را نیشگون گرفت که با ترساندن من شوخی و خنده های بچه ها اوج می گرفت. در همین حال و هوا بودیم که متوجه شدیم یک خودرو با چراغ خاموش دارد ازعقب می آید طرف گردان پس از لحظاتی خودرو رسید به محوطه ی گردان و فرمانده شهید حسن بیژنی و یک سرباز وظیفه ی سپاه بنام آزاده علی سرکاری بچه بوشهر و آزاده لطف الله کرمی پاسدار رسمی سپاه و فرمانده یکی ازگروهان های گردان از ماشین پیاده شدند.

پس از پیاده شدن بچه ها و احوالپرسی گشت اول که هر شب ساعت ۱۲ تا تقریبا “۲:۳۰ بامداد ادامه پیدا می کرد و معمولا” دوقایق با جمعا”تعداد ۷ تا ۸ نفر انجام می گرفت شروع شد و لطف الله کرمی که تازه رسیده بود با گشت اول سوار قایق شد و رفتند بطرف خط دشمن. کارگشتی های گردان ما این بود که معمولا”ساعت ۱۲ شب به بعد دو گشت شامل ۲ گروه ۲ قایقی لابه لای نیرارها می رفتند تا چند صد متری دشمن و کسب خبر و سر و گوشی آب دادن از اوضاع دشمن که چنانچه گشتی های عراق را ببینند درگیر بشوند و یا شناسایی از وضع خط دشمن کنند و برمی گشتند. به هرحال گشت اول رفت و برگشت و گشت دوم حدود ساعت ۲ بامداد بود که شروع شد و ۲قایق با چند سرنشین بطرف خط دشمن حرکت کردند. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود و ما که روی سنگرهایمان دراز کشیده و می خواستیم چرتی بزنیم که یک لحظه صداهای هزاران هزار انفجار وشلیک توپ ها و خمپاره اندازها و همه سلاح های سنگین دشمن شروع شد و آتش تهیه بسیار سنگین و پرحجم دشمن آغاز گردید. من که در کنار همسنگرانم بیرون خوابیده بودم فقط فرصت کردم ماسکم را که کنار بالشم بود بردارم و نگاهی بطرف خط دشمن کردم دیدم آسمان یه تکه سرخ و آتش شده و گلوله های توپ ۱۰۰ فرانسوی تا نیمه های آسمان رسیده و هنوز به جریزه نرسیده بودند که خیلی سریع خودم را به سنگر رساندم که گلوله ها شروع به فرود آمدن و برخورد با زمین کردند و آنچنان آتش وحشتناکی بود که گلوله جای گلوله فرود می آمد و زمین و زمان آتش و دود و بوی باروت شد و آنقدر شدت گرفت که حس می کردم دارد زمین و آسمان می لرزد. آتش تهیه دشمن به شدت ادامه داشت و انگار که دشمن می دانست دارد جنگ ماه های واپسینش را سپری می کند لذا هر چه مهمات داشت می خواست روی سر بچه ها توی جزایره مجنون بریزد. گرد و خاک و دود و بوی حاصله از باروت نفس کشیدن را بر نیروها تنگ کرده بود و سوزش چشم و بینی و گلو بچه ها را به تنگ آورده بود و اکثرا”سرفه های ممتد می کردند.

سنگرها نیم متری در زمین حفرشده بود و گلوله پشت گلوله درب سنگر فرود می آمد و ترکش های گداخته گلوله ها به دیواره داخل سنگر برخورد می کرد و گاهی در دیواره فرو نمی رفت و روی پتوهای کف سنگر می افتاد و کمر و بدن بچه ها راحسابی می سوزاند. همه بچه ها کف سنگر بصورت خوابیده مشغول پوشیدن پوتین ها و بستن تجهیزات شان بودند و هر کسی هر کلاه آهنی و یا اسلحه ای می دید سر می گذاشت و یابرمی داشت بدون توجه به اینکه تجهیزات مال کدام نیروست. بعضی از بچه ها روی کمر و شکم خوابیده بودند و دنبال تجهیزاتشان می گشتند و اگر کسی می نشت سرش را ترکش می برد. آن نشب یک فانوس کوچولو و یه کبریت بزرگ ۲۰۰۰ چوبی که آن زمان در بازار رایج بود در اختیار داشتیم و بارها سعی کردیم که فانوس را روشن کنیم تا نیروها بتوانند وسایل و تجهیزاتشان راپیدا کنند اما هر بار کبریت را روشن می کردیم تا می خواستیم ببریم روی فتیله فانوس یه گلوله درب سنگر می خورد و باموجش کبریت خاموش می شد. نهایتا”دو سه چوبی روی هم گذاشتیم تا شایدخاموش نشود. یک بار که موفق شدیم فانوس ورا روشن کنیم ثانیه ای طول نکشید که موج انفجار خاموشش کرد وترکش های گداخته در تاریکی شب سرخ و مشهود در بدنه داخلی سنگر فرو رفته یا در کف سنگر افتاده و کاملا”معلوم بودند. تمام قایق هایمان که در جلوی سنگرها در حوضچه یا پارکینگ پارک شده بودند باگلوله های دشمن آتش گرفته و داشتند می سوختند. در آن لحظات سخت و نفسگیر زیرحجم وسیع آتش شهید سید یوسف موسوی آمد در سنگر وبه من گفت: غلامشاه اسلحه کلاش منو ندیدی؟ من یه کلاش دستم بود بهش دادم و او یک آر پی جی دستش بود به من داد. به او گفتم زودی بیا تو سنگر گفت: الان برمی گردم و زیر آتش رفت طرف سنگر کمین. در همین حین شهید حسن بیژنی درب سنگر آمد و گفت: بچه ها کمک کنید تا قایق ها را خاموش کنیم. تعدادی از بچه ها رفتند کمک ولی بی فایده بود فقط یک قایق سالم مانده بود که بچه ها ازحوضچه دورش کردند و بردند عقب تر پارکش کردند و تعداد ۲ قایقمان رفته بودند جلو گشت و هنوز برنگشته بودند.
حدود چهل دقیقه ای بود که آتش تهیه شدید دشمن شروع کرده بود و همچنان ادامه داشت حتی موش های بزرگ مجنون خطر را حس کرده بودند و همه به سنگرها پناه برده بودند و گاهی حین جا بجا شدنمان زیر دست و پای بچه ها حس می شدند و سنگر پر از موش شده بود. در همین حین یکی از نیروها درب سنگرها می دوید و صدا می زد شیمیایی، شیمیایی. همه ماسکهایمان را زدیم و بعضی ها قبلا بخاطر گرد و غبار و دود ماسک زده بودند. تا آن لحظه احتمال می دادیم که شاید اینبار هم مثل چند روز پیش فقط یک آتش تهیه است و تمام می شود و احتمال نمی دادیم که دشمن قایق ها یش را زیر این آتش تهیه سنگین حرکت داده است بطرف خط ما. چون هم صدای انفجارهای رگباری و ممتد زیاد بود و ارتباط بی سیمی به سختی برقرار می شد. یک ساعتی از آتش سنگین می گذشت که یکی از  نیروها درب سنگرا می دوید و فریادمی زدبچه ها بیایید سنگر کمین مواظب باشید که قایق های دشمن دارند می آیند طرف گردان. معلوم بود قایق هایمان که جلو رفته بودند با بی سیم به فرمانده اطلاع داده بودند. من پس از شنیدن این خبر بسم الله یی گفتم و یک آر پی جی که دستم بود برداشتم و مسیرحدود ۱۵متری سنگر اجتماعی تا کمین را دویدم در آن لحظات اعتقاد قوی پیداکردم که تا خدا نخواسته باشد اگر آدمی را حتی در کوره روشن هم بذارند کوچکترین آسیبی نخواهد دید. وقتی وارد سنگر کمین شدم باورم نمی شدسالم رسیده باشم چون برق و شراره انفجار گلوله ها را اینطرف و آنطرفم می دیدم. وقتی که به سنگر رسیدم حدود ۱۵ تا ۲۰نفری آنجا بودند که چندین جعبه نارنجک و جعبه فشنگ آماده کرده بودند و حدود ۱۰۰ تایی موشک آر پی جی آماده و حتی خرج پرتاب هم رویشان بسته بودند. من که دوشیکای سنگر کمین تحویلم بود و شهیدخسرو عبدویی و شهیدعبدالکریم رزمجو کمکیم بودند رفتم پشت دوشیکا اما دیدم شهید قاسم بنوی پشت دوشیکاست. به من گفت: جمیله ای بیا زود دوشیکا را تعمیرش کن داشتم باهاش تیراندازی می کردم تا قایق های خودمان که رفتن جلو توی این گرد و غبارمسیر را گم نکنند و بیایند طرف گردان خودمان. ظاهرا” با قایق هایمان که رفته بودند جلو  ارتباط بی سیمی داشتن و آنها خواسته بودند چند تیر رسام هوایی بزنند تا اشتباه نروند.  من دیدم دوشیکا جام کرده هر چه کردم در جعبه خوراک دهنده اش را باز کنم نشد نوار تویش گیرکرده بود و گلنگدنش قفل شده بود. شهیدبنوی تمام قفل های گهواره دوشیکا را باز کرده بود و لوله دوشیکاه به سمت بالا رفته بود من مشغولش شدم و آن آر پی جی را که از سنگر اجتماعی با خودم آورده بودم یک موشک روش گذاشتم و حتی ضامن چاشنی انفجاری موشک را هم کشیدم و  کنار دوشیکا تکیه اش داده بودم. بچه ها همه آماده بودند ولی اکثرا”نشسته بودند چون هنوز آتش روی گردان و جزیره شدید بود سمت راست من عبدالکریم رزمجو و پاسدار آزاده لطیف الله کرمی و پشت سرم خسرو عبدویی و قاسم بنوی و سمت چپم فرمانده حسن بیژنی ایستاده بود یکی ازبچه های گناوه که سرباز سپاه هم بود بنام خلیفه پارسازاده کنارمان ایستاده بود. بچه ها هم توجه به جلوی سنگر داشتند و انتظار قایق های خودمان را می کشیدند و هم هر کسی برای دوشیکا پیشنهادی می داد. من به بنوی گفتم تا بخواهم دوشیکا را تعمیرکنیم ممکن است عراقیها برسند در همین حین بنوی به پارسازاده و یکی دیگر از بچه های وظیفه دستور داد که سریعا”بروند و دوشیکایی که روی اون قایق سالم مانده را در بیاورند و بیاورند سنگرکمین. پارسازاده و آن نفر زیر آتش سنگر را ترک کردند و دویدند عقب که بروند برایمان دوشیکا بیاروند که در همین حین یک قایق پیدا شد که داشت بطرف سنگر می آمد.

قایق آهسته و با احتیاط در مسیر اصلی تردد قایقها پیش می آمد تا جلوی سنگر کمین رسید. یکی از  قایقهای خودمان بود که سرنشین آن پاسدار محسن جمیله ای و سرباز سپاه امیر عقربی بود. چون صدای انفجارات زیاد بود محسن با صدای بلند با حسن بیژنی و قاسم بنوی صحبت می کرد و می گفت: قایق های عراقی داران میان طرف گردان. قایق از جلوی سنگر کمین عبور کرد و رفت که توی حوضچه جلوی سنگرها پهلو بگیرد که متوجه یه قایق دیگه شدیم بچه ها گفتن اون قایقمون هم پیداشد دارد میآید. قایق از همان مسیر آبراه جلو میآمد تااینکه فاصله اش به پنج، شش متری سنگر رسید. چون ساعت حدودای ۳ تا ۴صبح بود. هنوز هوا تاریک بود و گرد و خاک و دود بسیار غلیظ ناشی از انفجارات مانع دیدمان شده بود تا بفهمیم که قایق خودی است یا دشمن.  چون قایقهای لشکر ۵ نصرخراسان هم شبها از جلوی سنگر عبورمی کردند و گاهی میرفتند جلو. خلاصه قایق از مسیر آبراه خارج و مسقیم پیچید بطرف سنگر  کمین و آهسته آمد جلو. در این لحظه فرمانده بیژنی و معاون بنوی از قایق مشکوک شدند. یکی می گفت: بزنید عراقی ان!  دیگری می گفت: نه نزنید شاید خودی باشن. قایق پراز نیرو بود.عده ای نشسته و عده ای ایستاده. سینه قایق وارد مختصر نی زارهای حاشیه آب و جلوی سنگرکمین شده بود و چیزی نمانده بود که به ساحل برسه و پهلو بگیرد. قدری حجم آتش فروکش کرده بود. حسن بیژنی و قاسم بنوی صدا میزدند شما عراقی هستید یا ایرانی؟ ولی آنها چیزی نمی گفتند و ساکت مانده بودند. چندین بار صداشان زدیم بگویید ایرانی هستید یا نه که می زنیم! بازم جوابی ندادن من که مشغول تعمیر دوشیکا بودم و پشت دوشیکا که لوله اش به سمت بالا بود ایستاده بودم دوشیکا را بطرف قایق چرخوندم که حداقل اگه ایرانین چیزی بگن و اگه عراقی هم باشن بترسن و عکس العملی نشان بدهند. به محض اینکه متوجه چرخش لوله دوشیکا بطرف خودشان شدند یک مرتبه همگیشان باهم روی ما خط آتش کردن چون فاصله شان با  ما حداکثر ۴ متر بود آتش دهنه سلاح هایشان صورتمان را سوخت و تیرهای رگباری رسامشون از بیخ گوش و سروکله ما عبور کردند. ما همگی زیر دوشیکا برای لحظه ای کوتاه نشستیم و سریع بلند شدیم که دیدم خسرو عبدویی که پشت سر من بود به پشت روی موشکهای آرپی جی که آماده پشت سرمان چیده بودند افتاده و تیرخورده. من سریع اون آرپی جی را برداشتم بذارم روی شانه ام که قایق را بزنم فرمانده آر پی جی را از من گرفت گفت: بگذارخودم بزنم. تا فرمانده خواست آرپی جی را روی شانه اش آماده ی شلیک کند دیدم قایق با یه چرخش سریع پیچید بطرف آبراه و وارد حوض چه قایق هامون شد و از دید ما خارج شد. حسن بیژنی با شجاعت تمام آر پی جی روی شانه ش سریع دوید از سنگرخارج شد که برود جلوی سنگرهای اجتماعی و کنار حوضچه آن قایق را بزند که دیدم ۳ متری سنگر تیر خورد و پیکرش به زمین افتاد. بچه ها همه شدیدا”درگیر بودند. من برای لحظه ای روی خسرو عبدویی خم شدم ببینم در چه وضعی است تا هنوز هوش دارد و دارد می گوید« بنوی برام یه کاری کن! بنوی تش گرفتم»! خم شدم روی صورتش دیدم تیربالای چشم راستش خورده و خون تمام صورتش را گرفته صدای امدادگر زدم امدادگر هم که آمده بود کنارمان توی سنگر کمین وسایلش آورد و مشغول پاک کردن خون های صورت شهید عبدویی شد و من هم اسلحه خسرو را برداشتم و مشغول درگیری در کنار سایر بچه ها شدم. دیدم تمام محوطه پد گردان امام حسن(ع) عراقی شده و همش صدای تعل، تعل و عربی میاد و عراقیا کل می زدند و جیغ و داد و فریاد و به سنگرها که می رسیدن با نارنجک و موشک آر پی جی میزدند توی سنگر  که سقف سنگر می رفت آسمان. جنگ در پدگردان امام حسن (ع) واقعا” تن به تن شده بود. جوریکه عراقی و ایرانی بین هم دیگه می  گشتن و هرکس روی صدا عربی و فارسی طرفش را تشخیص می داد و می زد. بچه ها با چنگ و دندان و باجان و دل دفاع می کردند و شجاعانه و مفتخرانه عروج می کردند و ملکوتی می شدند. شهیدان: عباس ملکزاده، عبدالکریم رزمجو، سیدیوسف موسوی، فضل الله حیاتی، حسین ملکزاده، قاسم بنوی، غلامرضابیژنی و… دلاورانه و تا آخرین فشنگ جنگیدند و هرچه نارنجک داشتیم روی سر سربازای صدام ریختیم که محوطه از نیروهای هلاک شده دشمن و پیکر شهدای خودی سیاه می کرد. ولی بطور مستمر دشمن نیرو وارد می کرد و فشار می آورد.

جشنواره ادبی هنری حماسه مجنون